تبليغاتX
کمیته


کمیته

عمومی_حقوقی

به نام او که اگر حکم کند همه محکومیم

 

تعهد اخلاقی

تعهد ایجاد مسوولیت می کند و مسوولیت برای هر وجدان بیداری دغدغه ی انجام تعهد را به وجود می آورد. اساساً افرادی که زیر بار تعهد نمی روند هیچ مسوولیتی نخواهند داشت و در نتیجه دغدغه ی درونی نیز در آن ها به وجود نمی آید.

علی الاصول افراد یک جامعه چه آن هایی که مسوولیت پذیر هستند و چه آن هایی که از پذیرش مسوولیت ها خودداری می کنند، دارای تعهداتی خارج از قرارداد ها(قهری) هستند. حال این سوال پیش می آید که آیا تعهدات خارج از قرارداد فقط به موارد احصاء شده در حقوق مدنی محدود می شود؟ یا اینکه مواردی هم وجود دارد که به آن ها توجه نشده است؟

در واقع پاسخ این سوال روشن است؛ بدیهی است که حقوق مدنی احصاء کننده ی تمامی تعهدات خارج از قرارداد ها نیست. از میان این موارد به مهمترین آن ها یعنی "تعهد اخلاقی" می توان اشاره کرد. این تعهد ضمانت اجرای خارجی ندارد و تنها ضمانت اجرای آن ندای وجدان است که لحظه ای صاحب خود را آرام نمی گذارد.

حال آن مساله ای که به ذهن متبادر می شود این است که این تعهد در کجا با انسان همراه می شود؟ واضح است که تعهد اخلاقی را بدون اغراق می توان تنها تعهدی نامید که در هر مکان و زمان انسان را همراهی می کند؛ این تعهد در روابط کاری، روابط اجتماعی، در ارتباط با همسایه و حتی در ارتباط با خدا وجود دارد؛ بنابر این هیچ کس نمی تواند با توسل به ادعای پوسیده و دِمُده ی "چهاردیواری اختیاری" وجدان خود را فریب دهد زیرا هر شخصی قبل از دیگران اعمال و رفتار خود را مشاهده می کند و زودتر از دیگران نسبت به عملکرد خود به قضاوت می نشیند.

تعهد اخلاقی دِینی است که فرد در قِبال انجام وظایف خود در مقابل خود و دادگاه وجدان دارد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: وجدان تنها دادگاهی است که هیچ مجرمی را گریزی از آن نیست.

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 7:22 بعد از ظهر توسط سید محمد حسن مصطفوی| |

امام زمان

 
 
از شـــــــــنبه درون خود تلنبار شدیم
تا آخـــر پنج شـــنبه تـــکرار شدیم

خیر ســــــرمان منــتــــظــر دیـــداریم
جمعه شد و لنگ ظهر بیدار شدیم
نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 7:26 قبل از ظهر توسط سید محمد حسن مصطفوی| |

 

 هر روزتان نوروز     نوروزتان پیروز

    نوروز مبارک!

 

هفت سین

      

       

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 9:58 بعد از ظهر توسط سید محمد حسن مصطفوی| |



حجاب و ایمان، تقابل یا تقارن

سلام

مدتی به علت درگیری ها و مشغله های کاری نتونستم وبلاگ رو به روز کنم؛ به همین دلیل از همه دوستان پوزش می خواهم.

چند وقتی است که این جمله: "تاسف بار است که باید حجابم را به میزان ایمان تو تنظیم کنم." در شبکه های اجتماعی پخش شده و استقبال بسیار زیادی از عبارت بالا صورت گرفته است.

کسانی که جمله بالا را مطرح می کنند، به استقلال زن در اسلام بی توجه هستند؛ چرا که در دین ما اشاره نشده که زنان حجاب خودشان را برای به گناه نیفتادن مردان حفظ کنند. بلکه از زنان با ایمان خواسته شده تا برای حفظ جایگاه و شانِ بانوان، از پوشش مخصوص به خود استفاده کنند.

در پاسخ به این سوال که فلسفه پوشش و حجاب چیست؟ نظرات بسیاری از سوی افراد مختلف ارائه شده است. اما هر برداشتی کاشف از حقیقت نیست. افرادی که معتقدند زن در اسلام انسان درجه دو محسوب می شود، هر حکمی در رابطه با زنان را با ریشه مردسالاری تفسیر می کنند؛ حال آنکه برخی احکام مربوط به مردان و برخی دیگر مربوط به زنان است.

در واقع همانطور که دین اسلام بنابر مصالحی بانوان را محدود کرده است، برای مردها نیز محدودیت های بسیاری وضع کرده است. پس شایسته نیست که محدودیت های مربوط به زنان را در راستای تنزل آنان در مقام انسانیت دانست.

بنابر این بهتر است به جای جمله فوق الذکر از جمله زیر استفاده کنیم:

"چه خوب است که باید حجابم را به میزان ایمان خودم تنظیم کنم."

نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 4:9 بعد از ظهر توسط سید محمد حسن مصطفوی| |

فرار از پاسگاه(پاس+گاه = دانشگاه)

 

 

 

رسم دانشگاه ما این هست که دانشجویان تهرانی در زمان امتحان خوابگاه می گیرند؛ من و محمد جواد هم از این قاعده مستثنی نبودیم ماشاالله درس هم که نمی خوندیم وقتمون تماماً به گفت و گو می گذشت. درس خوندن ما توی دانشگاه ضرب المثل شده بود طوری که همه می گفتند: "محمد جواد درس رو بلند می خونه و سید چایی می خوره، بعد پُست عوض میشه سید درس رو بلند می خونه و محمد جواد چایی می خوره."

ماجرای زیر بر می گرده به تیر ماه سال ۸۹، زمانی که در فُرجه ی امتحانِ درس "متون معاصر و جراید عربی" قرار داشتیم. در امتحانات اون ترم هم طبق معمول با دو نفر از رفقا خوابگاه گرفتیم؛ یکی یار غار ما "محمد جواد" و دیگری خبرنگاری به نام "حسام" که هر دو برای من به مثابه ی دوستانی قابل اعتماد و اصحاب سِر بودند.

حسام که ما بهش می گفتیم "عمو حسام"، چند ترم از ما بالاتر بود و به علت مسائل شغلی و امتحان کارشناسی ارشد فارغ التحصیلی خودش رو عقب انداخته بود. عمو حسام که به دلیل گرفتاری شغلی و حضور در وقت اضافه(ترم ده) سر کلاس ها حاضر نمی شد، موقع امتحان به امید ما به خوابگاه اومد که از یادداشت های پراکنده ما که نمی شد اسم جزوه بر اون ها گذاشت بهره برداری کنه اما با یک چالش عمده مواجه شد و اون مشی اجتهادی من و محمد جواد در امتحانات بود؛ مشی اجتهادی یعنی تحلیل سوال و تکیه بر دانسته های قبلی در موقع امتحان. خلاصه اینکه عمو حسام نتونست وضعیت رو تحمل کنه چرا که در روز قبل از امتحان، از بعد از ظهر تا حدود ساعت ۲ بامداد وقت ما به گفت و گو گذشت.

از اون جهت که خوابگاه های ما در خود دانشگاه استقرار داره، حراست نسبت به ورود و خروج در ساعت های تعیین شده حساسیت داره و بعد از ساعت ۱۱ شب خروج از دانشگاه ممنوع میشه. عمو حسام اون شب گیر داد که من هر جوری که شده باید برم خونه! گفتم شب رو همین جا بمون! الآن نمیشه بری بیرون اگر بفهمن برات بد میشه! اما هر چی بهش اصرار کردم فایده نداشت؛ به حیَل مختلف راه های فرار رو بررسی کردیم و بهترین راهی که به نظرم رسید "فرار از روی دیوار" بود؛ خلاصه به هر طریقی که بود کمکش کردم که از دیوار بالا بره و بتونه فرار کنه.

حالا ادامه داستان رو به روایت خودش بخونید چون قلمش از من بهتره و استاد مسلم گزارش نویسی هم هست.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به قلم حسام
 
 سقوط شبانه، فرار به خانه
 
 

به نظرم خیلی خوبه که آدما به جای فرار از خونه، به خونه فرار كنن؛ البته بدون درد و خونريزي!

حالا اين عبارت بي‌ربط به چي ارتباط پيدا ميكنه، عرض ميكنم.

بنده حقير از اونجا كه در حال گذراندن ترم آخر دانشگاه هستم و روي دايو دارم بالا و پايين ميكنم تا با سر شيرجه بزنم تو ارشد، براي پاس كردن آخرين واحداي درسي با نمره بالا تصميم گرفتم محض رضاي خدا درس بخونم. از طرفي، جزوه نداشتم و از همه مهمتر اينكه در طول ترم گذشته هيچ صله رحمي به جا نياوردم و به استاد گرامي سر نزدم. القصه! پاشديم پيژامه رو برداشتيم و كيف و بساطو جمع كرديم تا بريم خوابگاه و با چندتا هم‌قطار ديگه با شرايط خودمون مثلا روم به ديوار درس بخونيم.

حالا بگذريم از اينكه همه كار كرديم جز درس خوندن اما به جاش كلي خورديم و خنديديم. آخر شب، يعني آخر آخر شب كه تقريبا اوايل صبح ميشه حدود ساعت ۴ از فضاي ملال‌آور خوابگاه يهويي متنفر شدم چون كفگير جوك و مطايبه به ته ديگ خورده بود و ديگه بچه‌ها به تلاوت گلواژه مشغول شده بودن. واسه خودم كلاس گذاشتم و ترجيح دادم مثل يه بچه تهرون حسابي برم خونمون و تو اتاق خودم بخوابم.

شاد و خندان و باكلاس، لباسمو عوض كردم و دوباره پيژامه رو گذاشتم تو كيفم و بساطو جمع كردم راه افتادم برم خونه اما...

بله، در اصلي بسته بود، نگهبان محترم هم خواب بود و طبعا در شيشه‌اي هم قفل بود. به هر حال حجم من اجازه نميداد از لاي در يا زير در برم بيرون؛ پس تصميم گرفتم مثل يه آدم ورزشكار و كاملا آماده، از روي ديوار بجهم، سوار ماشينم بشم و برم خونه.

در اولين اقدام، خيلي متفكرانه شروع كردم به بررسي ارتفاعي كه بايد ازش ميرفتم بالا. چشمامو ريز كردم و مثلا به اين نتيجه رسيدم كه ميتونم. وقتي رفتم رو لبه باغچه، پيش خودم گفتم كاش قدم به جاي ۱۷۸ سانتيمتر، ۲۷۸ سانتيمتر بود؛ چون دقيقا حدود يك متر كم داشتم. ناجي ما يكي از دوستان شد كه بنده خدا تازه عقلشو داده به شما. با هزار زور و زحمت، قلاب گرفت تا من برم بالا. دستش درد گرفت ولي بالاخره رفتم بالا. چندتا استرس از چند جاي مختلف به چند جام وارد ميشد. يكي اينكه حواسم بود كسي از بچه‌ها بيدار نشه و نصفه شبي به هواي اينكه شوخي شهرستاني كرده باشه، با داد و هوار بقيه رو هم بيدار نكنه. از طرف ديگه خدا خدا ميكردم نگهبان محترم همچنان بيخيال انجام وظيفه باشه و چونان يك زيباي خفته مازندراني به خوابش ادامه بده. از يه طرف ميترسيدم جايي از حياط دانشگاه دوربين مداربسته نصب شده باشه و اين ترم آخري بعد از ۱۰ ترم آبروداري به اتهام فرار شبانه از ديوار دانشگاه، تحت پيگرد كميته انضباطي قرار بگيريم. از همه بدتر اينكه نرده‌هاي روي ديوار دانشگاه از اين سيخاي نوك‌تيز داره تا كسي نتونه واسه دزدي بياد تو حياط و اگه اومد نتونه فرار كنه. ديگه فكر اينجاشو نكردن كه كسي هم دزد نباشه، هم بخواد فرار كنه. حالا ميترسيدم اين سيخاي عزيز برخلاف نگهبان عزيز دانشگاه خيلي استوار و بيدار، بر انجام وظيفه خودشون تاكيد داشته باشن و با يه كم بي‌احتياطي من، كار به خياط و بخيه‌زن بكشه. به همه اين استرسا اضافه كنيد عدم آگاهي از ارتفاع دقيق بالاي ديوار تا كف خيابون رو. اضطراب موجود، وقت زيادي واسه بررسي كارشناسانه نميذاشت و بايد فورا از اون شرايط خلاص ميشدم. تنها راهش پريدن و رفتن و رسيدن بود. با همين افكار شاعرانه، چند ثانيه عقلمو دادم دست همون دوستي كه به تازگي عقلشو داده به شما و به پيشنهاد ايشون به جاي اينكه با حالت بارفيكسي بيام پايين، به حالت قورباغه‌اي از بالاي ديوار پريدم.

چشمتون روز و شب بد نبينه. هر چقدر ميومدم پايين انگار زميني وجود نداشت كه بيفتم روش. فقط يه لحظه به خودم اومدم و ديدم سرم لبه جوب خيابون روانمهره و كاميون حمل زباله داره هي بزرگ و بزرگتر ميشه. فرصت فكر كردن به صدمات احتمالي رو نداشتم. فورا بلند شدم و بعد از برداشتن كيفم از روي ديوار، با يه دست لباس كاملا خاكي نشستم تو ماشين و روانه خونه شدم.

هر دنده‌اي كه عوض ميكردم، گردنم درد ميگرفت. البته پر واضحه كه دنده رو با دندونام عوض نميكردم ولي چنان فشاري به ستون مهره‌هام اومده بود كه تا گردن با هر حركتي تير ميكشيد. يه ذره دو ذره نيستم كه ماشاالله. خيليم

حالا تازه اينا خوب بود. با هزار درد و رنج به سمت هفت تير رفتم و ناگهان ديدم دوستان عزيز نيروي انتظامي كه سبز اونها هم قشنگه و شبا كه ما تو خوابيم اونا تا صبح بيدارن، ايست و بازرسي دارن و طبعا يه پسر تنها تو گرگ و ميش هوا صحيح‌ترين مورديه كه ايست دادن بهش تو گزارش هيچ ديده‌بان حقوق بشري نمياد و از موارد نقض حق بر آزادي آمد و شد نيست.

زديم كنار و مدارك نشون داديم. سرباز بيچاره نميدونم دلش برام سوخت يا پدر پدرسوخته‌ش خيلي پدر سوخته بود كه يهويي گير داد چرا لباسات خاكيه؟ شما جاي من بودين بهش توضيح ميدادين؟ خب خيلي بيكارين. من كار و زندگي داشتم. كاملا در حاليكه معلوم بود دارم دروغ ميگم، به اون سرباز صفر يا شايدم زير صفر گفتم از اثاث‌كشي ميام و خيلي خسته‌ام و داداش فلان فلان شده‌م پول نداد چارتا كارگر بياد اثاثاشو ببره و از ما مثل خر كار كشيد و از اين حرفا.

يارو بدبخت خوابش ميومد. يه جوري مداركو داد بهم كه معلوم بود منو به چشم احمق‌ترين آدم تو زندگيش ميبينه؛ چون تابلو بود دروغ ميگم. انقدر لحنم يكنواخت و عادي بود كه هر اسبي ميفهميد فقط دارم يه سري واژه رو سر هم ميكنم تا از شرايطي كه توشم خلاص بشم.

رسيدم در خونه، جاي پارك نبود. در همين اثنا يهو استرس برم داشت كه نكنه بابا اينا پشت درو انداخته باشن. داشت حرصم از وضعيتي كه داشتم در ميومد. سر كوچه يه جايي ماشينو چپوندم و به سمت خونه رفتم. وقتي كليدو انداختم به در، فقط به باز شدن در فكر كردم تا قاعده راز عمل كنه و در حتما باز بشه. استثنائا شانس آوردم و در باز بود. رفتم تو، جريانو خيلي سريع با چاشني درد و ناله به مامان كه از خواب بيدار شده بود توضيح دادم، بعد براي فرار از شماتت و يادآوري اين نكته بهم كه خيلي ابلهم، رفتم طبقه بالا تا روي تختم بتمرگم.

همه تنم درد ميكرد ولي خواب شيريني كردم.

ببخشيد طولاني شد...

نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 11:56 بعد از ظهر توسط سید محمد حسن مصطفوی| |

مفتي اعظم مصر:

دست هر كس را كه به مقام امام حسين(ع) جسارت كند قطع مي‌كنيم 

 

شيخ علي جمعه، مفتي اعظم مصر با حمله مجدد به كساني كه قصد تخريب قبور اهل بيت(ع) و اولياي الهي را دارند، گفت: "دست هر كس را كه به مقام حسين(ع) جسارت كند، قطع مي‌كنيم."

به گزارش پايگاه خبري المنار، شيخ علي جمعه گفت: "كساني كه دعوت به اين گونه اعمال مي‌كنند، قلب هايشان تاريك شده و از اسلام، فهم درستي ندارند."

وي افزود: "خشونتي كه عليه برخي ضريح بزرگان ديني (در مصر) صورت مي‌گيرد، خروج از دين و عقل و انسانيت به دعوت انسان‌هاي جاهل است."

مفتي بزرگ مصر كه در يكي از مساجد قاهره خطبه مي‌خواند، تأكيد كرد: "حضرت رسول اكرم(ص) به ما ياد دادند كه خشونتي كه عليه برخي ضريح بزرگان مي‌شود، خارج از دين و عقل و انسانيت است چرا كه سر حديث "اتخذوا قبور انبيائهم و صالحيهم مساجد" را كه خيلي‌ها درك نكرده اند، اين است كه مسجد جامعي است از همه چيز."

وي افزود: "برخي مسلمانان را به شرك متهم مي‌كنند كه ضريح‌ها را بت قرار داده‌اند درحالي كه قبر پيامبر(ص) در ضريحي بزرگ است."

علي جمعه خطاب به كساني كه به دنبال تخريب ضريح بزرگان ديني هستند، گفت: "خداوند زبان و دست و پايت را قطع كند ‌اي لئيم! آيا مي‌خواهي بر سيد المرسلين تعدي كني؟ حسبنا‌الله و نعم الوكيل."

مفتي بزرگ مصر كه اين روزها با حمله سلفيون وهابي مواجه شده است، در پاسخ به يكي از اين علماي سلفي كه خواستار تخريب مقام امام حسين(ع) در قاهره شده است، تاكيد كرد: "خداوند دست و پا و زبانت را قطع كند‌ اي بيچاره مغرور؛ آيا سيدنا حسين بت است؟"

گفتني است از چند هفته پيش تعدادي از علماي سلفي و وهابي در مصر، حملات شديدي را عليه علي جمعه روا داشته‌اند كه با حمايت الازهر و صوفيان و شيعيان اين كشور و همچنين تظاهرات علماي الازهر خنثي شد، هر چند كه اين تهديدات همچنان ادامه دارد.

اين گزارش مي‌افزايد، شيخ علي جمعه پس از انقلاب مصر و فعال شدن سلفيون براي تخريب مراقد بزرگان و اهل بيت(ع) در مصر، بارها در برابر اين اقدام آنها ايستادگي كرده است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منبع: روزنامه جمهوری اسلامی مورخ ۰۸/۰۹/۱۳۹۰

نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 1:19 بعد از ظهر توسط سید محمد حسن مصطفوی| |

Design By : Night Melody